هر که دارد هوس کربُ بلا بسم ا....





سلام من به محرم به تشنگی عجیبش
به بوی سیب زمین و غم حسین غریبش

سلام من به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم کاسه خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم به کربلا و جلالش
به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش

سلام من به محرم به حال خسته ی زینب
به بی نهایت داغ دل شکسته ی زینب

سلام من به محرم به دست و مشک ابوالفضل
به نا امیدی سقا به سوز و اشک ابوالفضل

سلام من به محرم به قد و قامت اکبر
به خشک اذان گوی زیر نیزه و خنجر

سلام من به محرم به دست و بازوی قاسم
به شوق شهد شهادت حنای گیسوی قاسم

سلام من به محرم به گهواره اصغر
به اشک خجلت شاه و گلوی پاره ی اصغر

سلام من به محرم به احترام سکینه
به آن ملیکه که رویش ندیده چشم مدینه

سلام من به محرم به عاشقی زهیرش
به بازگشتن حر خروج ختم به خیرش

سلام من به محرم به مسلم و به حبیبش
به رو سپیدی عون و بوی عطر عجیبش

سلام من به محرم به زنگ محمل زینب
به پاره پاره تن بی سر مقابل زینب

سلام من به محرم به انتظار رقیه
به پای آبله بسته به چشم تار رقیه

سلام من به محرم به شور و حال عیانش
سلام من به حسین و به اشک سینه زنانش

سلام من به محرم به حزن نغمه هایش
به پرچم و به سیاهی به خیمه های عزایش


 

پاره آجر

 
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت : "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم."

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.



در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!




خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.