مرد مسنی به همراه پسر 12 ساله اش در قطار نشسته بود . درحالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند ، قطار شروع به حرکت کرد . به محض شروع حرکت قطار پسر12  ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : پدر نگاه کن ، درخت ها حرکت می کنند . مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار پسرک زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر نوجوان که مانند یک کودک 2 ساله رفتار می کرد ، متعجب شده بودند . ناگهان پسرک دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن ، دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند . زوج جوان با دلسوزی به پسر نگاه می کردند  . باران شروع شد ، چند قطره روی دست پسرک چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد : پدر نگاه کن باران می بارد ، قطره ی باران روی من چکید . زوج جوان دیگه طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند : چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید ؟ مرد مسن گفت : ما همین الان از بیمارستان برمی گردیم . امروز برای اولین بار پسر من در زندگی می تواند ببیند .