پنی سیلین

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند « فلمینگ » نام داشت . یک روز ، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود ، از باتلاقی که در آن نزدیکی صدای در خواست کمک شنید ، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...

پسری وحشت زده که تا کمر در با تلاق فرو رفته بود ، فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ  او را از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد کالسکه ای مجلل و زیبا به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشراف زاده خود را پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود . اشراف زاده گفت :" می خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی " . کشاورز اسکاتلندی جواب داد : من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم . در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف زاده پرسید: " پسر شماست ؟ "

کشاورز با افتخار جواب داد : بله 

اشراف زاده گفت :" با هم معامله می کنیم . اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند.اگر شبیه پدرش باشد ، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد..."

بدین ترتیب اشراف زاده پسر کشاورز را برای تحصیل با خود برد....

پسر فلمینگ از دانشکده ی پزشکی « سنت ماری » در لندن فارق التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سرار جهان به عنوان " سر الکساندر فلمینگ " کاشف پنی سیلین مشهور شد ...سالها بعد ، پسر همان اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد.

چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین  

            

                                     

**هر چه بدهید دوبرابرش را دریافت می کنید.**

خدای خودم

سلام

خوبین دوستای گلم؟؟؟؟؟؟

 

من امروز خیلی خوشحالم!!!!

خیلی زیاد

 

خوشحالیم رو مدیون خدای مهربون و آسمون بخشنده می دونم

 

می دونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه امروز بیرجند بارون اومد...

شاید بگین این که چیز مهمی نیست!!!!!

اما واسه ما کویر نشینان به خصوص بیرجندیا خیلی خیلی مهم و پر برکته....

خدا رو واسه ی رحمتش شکر می کنم..

شما هم دعا کنید که همه و همه جا شادی و سرور باشه...

من که حتما دعا می کنم...

این شعر زیبا هم از طرف من هدیه به خدای مهربون و دوست داشتنی:

 

ای برتر از قیاس و گمان و وهم

وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید

ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم