هر چی ...

پيدا كردن دوستان واقعي سخت، ترك كردنشان مشكل و فراموش كردنشان غير ممكن است.

 

چوب و سنگ استخوانهاي ما را ميشكنند اما كلمات قلب ما را

 

مردم اغلب تنهايند زيرا به جاي پل ديوار ميسازند.

 

براي هزارمين بار پرسيد: تا حالا شده من دل تو را بشكنم؟من هم براي هزارمين بار به دروغ گفتم : نه! هيچوقت...

تا مبادا دلش بشكند.

 

حيران نشسته ماه به تنها نشستنم وين قطره قطره اشک به مزگان شکستنم ديوانگي نباشد اگر شور عاشقيست شب تا سحر نگاه به مهتاب بستنم از اين دريچه راه به سوي تو مي برم باشد اگر اميد از اين چاه رستنم پيوسته ام به مهر تو اي گل که بنگري پيوند خويش از همه عالم گسستنم.

 

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني

 

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها ، حساب كني...

 

اگه مي دونستي چقدر تنهام هميشه برام اشک مي ريختي اگه مي دونستي هميشه اشک مي ريزم هيچوقت تنهام نمي ذاشتي

 

اي كسي كه مامور دفن من هستي به حرف من گوش كن دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند

 

هنگاميكه براي رسيدن به يك ستاره تلاش ميكنيد شايد نتوانيد به آن برسيد اما لااقل گرفتار باتلاق كثيف نخواهيد شد.

 

در آغوش...... در آغوشم بودي قطره اشکي بر گونه ات لغزيد خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...! اما، آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود...؟ يادم آمد....! آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد خاک تو را با اشکهاي من سرشت، راستي به گونه هاي خيس من نگاه کن، اشکهاي من براي انگشتان تو آشنا نيست

 

آناني كه در خانه ي شيشه اي زندگي ميكنند نبايد سنگ پرتاب كنند.(ضرب المثل انگليسي)

 

زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی ترازآن هستندکه بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم!

 

دروغ که شیشه ها احساس ندارند چون وقتی روی شیشه حباب رفته ای نوشتم دوستت دارم ...............ارام گریست

 

زمستون بهانست برف از اسمون سیر میشه

 

پاییز بهانست برگ از درخت خسته میشه

 

افا یی که براش می دم همش بهانست دلم براش تنگ می شه

 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

 

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

 

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي

 

آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........

گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............

گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

" ديوانه باران نديده !! "

 

 

درد دل با آیه

شب است ، خدا به شب قسم می خورد و فرشته ای از پشت ستاره ها برایم دست تکان می دهد باید عجله کنم و گرنه قطار ستاره ها خواهد رفت . نردبانم ... ای وای نردبانم نیست...

یادم می افتد که دیروز در آتش سوزی یک غیبت سوخت!

پنجره شب بسته می شود . قطار ستاره ها می رود و من می مانم و یک عالم خاک.

ظهر است ، خدا به روشناییش قسم می خورد بوی الله اکبر می آید . فرشته ای از سرزمین نور برایم جانمازی پست کرده است . می روم تا جانمازم را تحویل بگیرم.

ای وای طوفان رنگ کینه های قدیمی ام است.

ظهر تمام می شود و من می مانم و ورد الله اکبر به روی آسمان .

صبح است دور و برم یک بی انتهایی آبی است خدا به خودش قسم می خورد.

چقدر جا هست برای پرواز کردن برای پرنده شدن چقدر فرصت برای آبی بودن...

اما چقدر سنگین است کفش های آهنی سنگین من .... کفش هایی که گویی به زمین میخکوب شده است .

میخ ... این ماندن از جنس دلبستگی هایم است ... ای وای باز هم دروازه ی آسمان را بستند و باز من ماندم و زمینی که به اندازه ی غفلت هایم است . قسم به شب وقتی که عالم را در پرده ی سیاهی می کشد . قسم به روز هنگامی که جهان را روشن می سازد و قسم به آسمان و آن کس که آن را بر افراشت .

 

می دونم

 

زندگي پر از سواله مي دونم

رسيدن به تو خياله مي دونم

تو ميگي يه روزي مال من ميشي

اما موندت محاله مي دونم

تو ميگي شبا دعامون مي کني

چشمه چشات زلاله مي دونم

توي آسمون سرنوشت ما

ماه کاملا هلاله مي دونم

تو ميگي پرنده شيم بريم هوا

غصه ما دو تا باله مي دونم

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله مي دونم

طاقتم ديگه داره تموم ميشه

صبر تو رو به زواله مي دونم

آره مي ري و نمي پرسي آه اين

دل عاشق در چه حاله مي دونم