مي خوام برات بميرم شايد که باور کنی

نمي خوام از آسمون چيزي برات بيارم

عكستو رو قله ي هيماليا بذارم

نمي خوام از پشت ابر ماهو واست بچينم

فقط تو خواب و رؤيا تو باشي در کنارم

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام تو رويام سوار ابرا بشم

تو آرزوي محالم باز با تو تنها بشم

من نمي خوام که با شعر حرفمو گفته باشم

توي خيالم واسه تو شب يلدا باشم

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

 

اونی که مقصودم تویی و شاید اینو بخونی می خواستم بهت بگم خیلی دوست دارم

منظورم تویی

 آره خودت

 تویی که قلبم با...

 

بازم میگم عاشق ترینم

مرگ...

عالم محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنید.

سفر زیارتی و سیاحتی همیشیگی آخرت

 

نام: انسان                                نام خانوادگی: آدمیزاد                                نام پدر: آدم

نام مادر: حوا                            لقب: اشرف مخلوقات                                نژاد: خاکی

مقصد: برزخ                            ساعت حرکت:هر وقت خدا صلاح بداند

                                             مکان: بهشت اگر نشد جهنم

 

ابتدا گذرنامه خود را تکمیل فرمایید.

وسایل مورد نیاز:

دو متر پارچه ی سفید – عمل نیک – انجام واجبات – ترک محرمات – ولایت ائمه ی اطهار – امر به معروف و نهی از منکر – دعای والدین و مومنین – نماز اول وقت – اعمال صالح و تقوا

توجه                                                                        توجه

ü      خواهشمند است جهت رفاه حال خود خمس و ذکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید.

ü      از آوردن ثروت ، مقام ، منزل ، ماشین و موبایل حتی در داخل فرودگاه خودداری فرمایید.

ü      حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید از آوردن دسته گل های سنگین ، سنگ قبر گران و تجملاتی و نیز مراسم پر خرج خودداری نمایند.

ü      جهت یادگاری قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندانتان مشخص نمایید.

در صورتی که قبل از پرواز به مشکلی برخوردید با شماره های زیر تماس برقرار کنید:

186 سوره بقره   45 سوره ی نسا     55 سوره اعراف     2و3سوره طارق    126 سوره توبه

سرپرست کاروان حضرت عزراییل

به خدا مرگ نزدیک است.

اگر به شما بگویند که یک ساعت دیگر زندگی خاکی شما به پایان میرسد در این ساعت چه کار می کنید؟

در عظیم خلوت من

در عظيم خلوت من

در عظيم خلوت من

لحظه ها را سرود دلتنگی ست

لحظه ها را سرود بيزاری ست

لحظه ها را سکوت بيداری ست .

در عظيم خلوت من

لحظه ها گريه های بيرنگی ست

لحظه ها گريه های بدنامی ست

لحظه ها عقده های ناکامی ست .

در عظيم خلوت من

لحظه ها در هوای تنهائی ست

لحظه ها در هوای خاموشی ست

لحظه ها بندی فراموشی ست .

در عظيم خلوت من

هيچ غير از سرود خلوت نيست

هيچ غير از سکوت خلوت نيست

هيچ غيراز شکوه خلوت نيست .

در عظيم خلوت من

لحظه نيست

هست نيست

خلوت نيست .

                                                            

رفتن ... هستن

می رفتم

هدف ، رسيدن بود .

شب بود و بيمناک جنگل بود .

تنها بودم

می رفتم

شايد ز بيم ماندن بود .

تنها بودم

می رفتم

شايد ز ترس مردن بود .

تنها بودم

می رفتم

شايد مقصود رفتن بود .

هر چيز بود در من ، الا ، الا

شوق و هوای راه گشودن بود .

بيهوده بود ، هيچ بود ، ياوه – می دانم

يک چيز بود در آن شايد

برگردان بيم شبان جنگل بود .

هستم

تنها هستم

هدف ، رسيدن نيست .

شب هست و بيمناک جنگل هست .

هستم

تنها هستم

در من ديگر بيم ماندن نيست .

هستم

تنها هستم

در من ديگر بيم مردن نيست .

                                              

 

 

خودشناسی

اول خود شناسی بعد خدا شناسی

"کسی که خود را بشناسد بهتر زندگی می کند"

Qui bien se connait bien so porte

 

اصل حکمت خود شناسی است. اما گوش کنید به کسی که می گوید خود را شناخته است:

« من قدم کوتاه است ؛ناپلئون و ویکتورهوگو هم قد کوتاه بوده اند».

« من پیشانی فراخ نیستم؛ سقراط و اسپینوزا هم چنین بوده اند».

« من اصلح هستم؛ شکسپیر هم چنین بوده است».

« بینی ام بزرگ و به یک سو خمیده است؛ ولتر و واشنگتن هم چنین بوده اند».

« در چشمم بیماری است؛ بولوس پیامبر و نیچه هم چنین بوده اند».

« دهانم بزرگ و لب پایینم ، درشت ؛شیسرون و لویی چهاردهم هم چنین بوده اند».

« گونه هایم بر آمده و رخساره ام لاغر است؛ لافیت و لینکن هم چنین بوده اند».

« شانه هایم یکی از دیگری بالاتر است؛ ادیب اسحاق هم چنین بوده است».

« کف دستانم ستبر و انگشتانم کوتاه است؛ دانتون و بلایک هم چنین بوده اند».

« پیکرم لاغر و نحیف است؛ وضع بیشتر اندیشمندان نیز چنین است».

« عجیب است که نمی توانم بنویسم ، بشینم یا مطالعه کنم مگر اینه یک فنجان قهوه کنارم باشد؛ بالزاک هم چنین بوده است».

« هم نشینی با چوپانان و فقیران را همچون تولستوی و ماکسیم گورگی دوست دارم».

« چه بسا روزی یا دو روز می گذرد و من دست و صورتم را نمی شویم ؛ بتهوون و ولت واتمن هم چنین بوده اند».

 

اندکی ساکت شد و لحظه ای چشمانش را بست و بار دیگر گفت:

آری، اصل حکمت ، خودشناسی است و من هم کاملا خود را می شناسم.

با بزرگان بشر از سقراط تا ولت واتمن همراه بوده ام ولی الان نمی دانم آن کار بزرگی که به آن بپردازم ، کدام است؟

آری اصل حکمت خود شناسی است ، آیا تو خود را می شناسی؟