اول خود شناسی بعد خدا شناسی
"کسی که خود را بشناسد بهتر زندگی می کند"
Qui bien se connait bien so porte
اصل حکمت خود شناسی است. اما گوش کنید به کسی که می گوید خود را شناخته است:
« من قدم کوتاه است ؛ناپلئون و ویکتورهوگو هم قد کوتاه بوده اند».
« من پیشانی فراخ نیستم؛ سقراط و اسپینوزا هم چنین بوده اند».
« من اصلح هستم؛ شکسپیر هم چنین بوده است».
« بینی ام بزرگ و به یک سو خمیده است؛ ولتر و واشنگتن هم چنین بوده اند».
« در چشمم بیماری است؛ بولوس پیامبر و نیچه هم چنین بوده اند».
« دهانم بزرگ و لب پایینم ، درشت ؛شیسرون و لویی چهاردهم هم چنین بوده اند».
« گونه هایم بر آمده و رخساره ام لاغر است؛ لافیت و لینکن هم چنین بوده اند».
« شانه هایم یکی از دیگری بالاتر است؛ ادیب اسحاق هم چنین بوده است».
« کف دستانم ستبر و انگشتانم کوتاه است؛ دانتون و بلایک هم چنین بوده اند».
« پیکرم لاغر و نحیف است؛ وضع بیشتر اندیشمندان نیز چنین است».
« عجیب است که نمی توانم بنویسم ، بشینم یا مطالعه کنم مگر اینه یک فنجان قهوه کنارم باشد؛ بالزاک هم چنین بوده است».
« هم نشینی با چوپانان و فقیران را همچون تولستوی و ماکسیم گورگی دوست دارم».
« چه بسا روزی یا دو روز می گذرد و من دست و صورتم را نمی شویم ؛ بتهوون و ولت واتمن هم چنین بوده اند».
اندکی ساکت شد و لحظه ای چشمانش را بست و بار دیگر گفت:
آری، اصل حکمت ، خودشناسی است و من هم کاملا خود را می شناسم.
با بزرگان بشر از سقراط تا ولت واتمن همراه بوده ام ولی الان نمی دانم آن کار بزرگی که به آن بپردازم ، کدام است؟
آری اصل حکمت خود شناسی است ، آیا تو خود را می شناسی؟